تبليغاتX
در ستایش امر اجتماعی و فرهنگی
«وقت خواب است»

شب از نیمه گذشته

«تاریک تاریک است»

«مردم همه در خوابند»

دوست دارم بخوابم

«اگر رویای تو بگذارد».

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:27 توسط مصطفی مهرآیین |

«در سکوت تیره رنگ نیمه شب»

در حیاط خانه اش٬ زیر نظر

در کنار چند شمع مضطرب

مرد دانا با قلم گپ می زند

ماه از برج بلند آسمان

نقره می پاشد حریر جان او

آسمان در سینه پهناورش

قاب می گیرد گل مهتاب او

در میان چند کتاب٬ دانای مرد

می رود تا دوردست رازها

«چشمهای خسته اش را همچنان

دور می دارد ز شهر خوابها»

خسته دل٬ اندوهگین٬ افسرده حال

مرد دانا رو به بالا می کند

«قطعه ای جانسوز می خواند ز درد»

با خدای خویش نجوا می کند:

کاش می شد پر ز نورت جان من

آه اگر امشب خدا یاری کنی

«بخت٬ این بخت سیاه تیره رنگ»

از سر جان و دلم دورش کنی

کاش می شد روح من پرپر شود

در کنار  زینبت ساکن شود

کاش می شد مردمم آگاه شوند

جهل شان زائل شود٬ دانا شوند. 

در نوشتن این شعر از اشعار زیبای علی هوشمند٬ شاعر توانمند جنوب٬ کمک گرفته ام.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:45 توسط مصطفی مهرآیین |

کافکا در یکی از داستان های خود مردی را به تصویر کشیده است که برای انجام کاری به یک اداره می رود. نگهبان در به او می گوید که او امروز نمی تواند کار اداری خود را پیگیری کند. آن مرد می رود و فردا باز به آن اداره باز می گردد و باز با همان جواب از سوی نگهبان درب اداره روبرو می شود. او هر روز می رود و باز می آید و این کار مدت ها تکرار می شود بدون آنکه آن فرد از خود یا از آن نگهبان بپرسد که چرا کارش نمی تواند انجام شود. کافکا در اینجا انسانی را به تصویر می کشد که اصولا پرسش ٬ پرسیدن٬ تامل و تفکر و حتی وجود انسانی خود را از یاد برده است و خود را با هر وضعیتی سازگار می کند. دقیق تر بگویم کافکادر این داستان انسانی را به تصویر می کشد که اصلا "وجود" ندارد.

شاید بتوان حال فعلی مردمان جامعه ایران را نیز چنین دانست. وضعیت هر گونه که باشد آن ها فرزندان خود را زن یا شوهر می دهند٬ وضعیت هر گونه که باشد آنها به کوه می روند٬ تفریح می کنند٬ رای می دهند٬ ماشین خرید و فروش می کنند٬ ساعت ها درباره مشکلات زندگی خود با یکدیگر سخن می گویند و بعدا با گفتن یک " سلام برسان" از هم جدا می شوند٬ به رستوران می روند٬ مال خود را به رخ هم می کشند٬ نماز می خوانند و بعد شراب هم می خورند٬ عاشق می شوند و نامه های عاشقانه می نویسند٬ با بردن تیم ملی شان به خیابان می ریزند٬ از رقصیدن خواهر و مادر و همسر خود ناراحت می شوند و از رقصیدن دختر و مادر و زن همسایه لذت می برند٬ به رئیس جمهور خود فحش می دهند و بعد بگونه ای در پشت ماشین او می دوند که گویی قهرمان دو در ماده صد متر یا ماراتون هستند و .........مردم ایران پنج نان به قیمت دویست تومان را می خرند و می خورند٬ دویست نان به قیمت دویست تومان هم می خرند و می خورند و یک نان به قیمت دویست تومان هم می خرند و می خورند و خدا را شکر می گویند٬ آنان در هر حال برنج خود را تهیه می کنند و می خورند چه قیمت آن کیلویی هزار تومان باشد٬ چه کیلویی دو هزار تومان و چه کیلویی پنج هزار تومان٬ زنان ایرانی برای جلوگیری از چاق شدن خود و زیبایی اندام برنج نمی خورند و روزی دو کیلو برنج به خورد همسران و فرزندان خود می دهند تا چاق و سرحال شوند٬ جوان ایرانی خود را می کشد تا وارد دانشگاه شود و بعد از این که وارد دانشگاه شد خود و استادش را جر می دهد تا هر چه زودتر از دانشگاه خلاص شود٬ ایرانی ها عاشق می شوند و خاک پای یار می گردند و بعد از اینکه با عشق خود ازدواج کردند متوجه می شوند که عاشقی چه کار احمقانه ای بوده است٬ مردم ایران به پای صندوق می روند و رای می دهند و بعد از اینکه به خانه برگشتند به تنها چیزی که فکر نمی کنند آنست که آن رای چه تاثیری بر سرنوشت انان دارد٬ مردم ایران هر روز سه بار در مقابل خدا عجز و لابه می کنند و سی بار در مقابل حاکمان و مسئولان سیاسی خود٬و .......

 مردم ایران بر خلاف آنچه برخی روشنفکران و تحلیلگران سیاسی می گویند٬ مردمی پیچیده و پیش بینی ناپذیر نیستند. مردم ایران مردمی مسخ شده و مبهوت اند. آنان به فرد به خواب رفته ای می مانند که گاه در نیمه شب در حالت خواب آلودگی به راه می افتد و به مغازه خود می رود و کاری انجام می دهد و باز بر می گردد و می خوابد و نمی داند که آیا دیشب مغازه اش را در خواب دیده است٬یا اینکه بیدار بوده است و یا اینکه در  خواب راه رفته است.گویا مردم ایران در یک غفلت نشئه آور فرو رفته اند. آنان از سکر این بی خبری و غفلت لذت می برند. آنان در هر حالت راضی اند و احساس رضایت دارند. اصولا آنان هیچگاه نمی خواهند از آن نگهبان در بپرسند که چرا کار اداری آنان نمی تواند انجام شود. شاید آن نگهبان هم هیچگاه از خود نپرسیده است که چرا باید به مردم بگوید کار آن ها قابل انجام نیست؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:9 توسط مصطفی مهرآیین |

 
زمین که عمود می شود

دیوار بوجود می آید

و زندان

چوب که عمود می شود

دار بوجود می آید

و اعدام

زندانبان البته نمی دانست

که

دشت چه معنایی دارد

و

نفس کشیدن

چه آسان می شود

هنگامی که زمین افقی است

و جهان تا بینهایت پیداست.

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:40 توسط مصطفی مهرآیین |

 
انسان برای مشقت است

و روزی

در بوی خوش یک صبح

در میان خنده فرشتگان

و شادی بی نظیر خداوند

به آسمان باز خواهد گشت

نباید دلتنگ بود

جهان در این سفر با ماست

در ورای هستی

چلچله ها

ساز حیات کوک می کنند

بلبلان می نوازند

و

عشق آرام آرام آواز می خواند

شعله های خورشید ما را گرم می کنند

ستارگان بهانه شاعری اند

و ماه

که تشیبه را به ما آموخته است

خاک بوی خوبی می دهد

دریا

 آسمان بر زمین است

و باران

که گریه خداوند در فراق فرزندان خود است

نباید دلتنگ بود

انسان راز خداست

و روزی

آن را آرام در گوش فرشتگان زمزمه خواهد کرد

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط مصطفی مهرآیین |

 
صبح

زلف پریشان

دستپاچگی پر از مهرش

لقمه ای نان و پنیر

لیوانی پر از چای

نگاه غم انگیزش

بدرقه

و یک بوسه

مواظب خودت باش

درنگ و تردید من

لبخند و

بوسه ای دیگر

صبح

تکرار لحظه های عاشقی ام

صبح

تصویر زندگی من

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط مصطفی مهرآیین |

 
حرفهایم را

نقاشی می کنم

نقاشی هایم را شعر

شعرهایم را قصه

قصه هایم را غصه.

به کدام سو بگریزم

سیاهی٬ بی رنگی یا خون.

صدایی در سرم.

خدا را به کدامین گناه در زنجیر کشیده اند

شاید دزدکی قرآن خوانده است.

ساعت اعدام نزدیک است

آرزو کرده بود

کاش جوخه خدا را بشناسد

شاید تیرهایشان

سینه تاریکی را بشکافد

اگر او بمیرد

به تازه عروسش چه بگویم.

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط مصطفی مهرآیین |

 

به اندازه تمام دلتنگی ها

دلم برای تو تنگ است.

رفته بودی برایم آب بیاوری

آب آوردی بی پیاله.

پیاله شکسته بود.

اکنون کوزه گری ام

که خاک را می فهمم

کوره ام می سوزد

خاک در دستانم صیقل می خورد

پیاله ها در خیالم نقش می بندند

آفتاب داغ می تابد 

اما می شکنند

پیاله هایم میشکنند

پیاله شکسته بود.

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط مصطفی مهرآیین |

 
خانه ام ویران تر از آن است

که تنها با تسلای تو آباد شود

تنها شمشیر نبود

سم اسبان نبود

باد سیاه طاعون نبود

دشنه در جان بود.

حافظ نگفت

تو به من بگو

به کدام شعرت بیاویزم تا مرا باور کنی

آری آری

دشنه در جان بود

آنان

آنگاه که سوار بر اسب

شمشیرهایشان را در قلبم فرو می کردند

ورد می خواندند

وردشان مرا نابود کرد

وردشان!

حافظ نگفت

تو به من بگو

به کدام تار گیسویت بیاویزم تا مرا باور کنی

خانه ام ویران تر از آن است

که تنها با تسلای وردشان آباد شود.

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:37 توسط مصطفی مهرآیین |

 
من او را نکشتم.

نه

نجاتش دادم.

خدا را می گویم

باور کنید

من٬ «انسان»

خدا را نجات دادم.

ساده بود

تنها خیال خود را از او برگرفتم

دیگر تصویرش نکردم

هر دو نجات یافتیم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:37 توسط مصطفی مهرآیین |